تبليغاتX
دوره دهم
برو بکس روشنگر
سلام عزیزان

فقط به خاطر شبنم گفتم یه مطلب بنویسم 

  اول سالی اینقدر کار دارین که نمی تونید بیاین حداقل یه مطلب کو چو لو بنویسید خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir  یا اینکه مثل من نمی دونید چی بنویسید به نظر من روشنگریا می تونند درباره اتفاقات مدرسه بنویسند کلاس خانم رودگر (راستی خانم رودگر معلم عربیتونه یا ماله دین و زندگی هم هست؟)

ما که خاطره ی خاصی نداریم بنویسیم یعنی چون سه تا کلاسیم هنوز زیاد با هم آشنا نیستیم فقط اینکه یه زنگ فوق برنمه ی مکالمه عربی داریم خانمه فقط عربی حرف می زنه ماهم باید عربی حرف بزنیم یا اگه نتونستیم انگلیسی ترکی فرانسوی همه چیز به غیر فارسی حرف بزنیم وگرنه جریمه داره مثلا بار اول شکلات بعد اگه باز هم هی تکرار شد دیگه می رسه به پیتزا و.. جلسه اول وقتی داشت اسم ها رو می پرسید می گفت مدرسه قبلیتون چی بود به من که رسید گفت کیف حالک من هم که هول شده بودم به جای اینکه بگم الحمدلله گفتم روشنگر البته خب چون همه سوتی میدادن این زیاد مهم نبود و یه چیز دیگه امسال اولین سالی ست که معلمامون می گن شما نسبت به اون دو تا کلاس بهترین  آخه توی روشنگر تواین کلاس می گفتند اون کلاس بهتره  تو اون کلاس می گفتند اون یکی بهتره ولی اینجا واقعا بچه های کلاسمون ساکت و خوبن در آخر اینکه شهادت امام جعفر صادق رو تسلیت می گم 

همگی موفق باشن

تا بعد خداحافظ  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:7  توسط زینب | 
سلام خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

چه خبر از مدرسه ها ؟

دوستان جدید؟

اول سالی دو روز تعطیلی افتادیماخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

عید همگی مبارکخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

         بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

تعطیلات خوش بگذره

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:4  توسط زینب | 
سلام ... 
بچه ها می خواستم بگم که باسه شنبه گروهی بیاید که علاف نشیم ... مثلا روشنگریا یه اتوبوس(!) کرایه کنن پاشن بیان ... یا فضیلتیا و غیره ...
فقط یه چیزی ... یه ساعت بذاریم همه با هم برسیم ... من که می گم 4/30 ... حالا هرکی هر چی می خواد ... فقط به منم خبر بدید ... یا اگه همون موقع مشخص شد به من sms  بدید ... فقط جان من وسط کلاس ندیدا ... دفعه پیش سره فینال زبان داشتم به هدی sms  می دادم سر مدینیشنم دستم خوردقسمت موزیکش شروع کرد به خوندن .... وای کولاک بود ... همه ساکت بودن داشتن فک می کردن این یهو شاد و خندان شروع کردن خوندن .... منکه به شخصه گرخیدم ... ولی معلمش باحال بود خودش بعدش بنیامین گذاشت برامون ...
پس حتما به مام خبر بدید ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 21:13  توسط حورا | 
دوستان سلامخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من این چند روز خیلی بی کارم گفتم یه پستی بذارم

اول از همه اینکه نماز و روزه هاتون قبول باشه

بعد که فردا نه پس فردا مدرسه ها شروع می شه فقط با سالهای قبل که همه همدیگرو می دیدیم فرق داره من که خیلی نگران دارم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمی ریم دبیرستان یه مدرسه دیگه درسای سنگین تر خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir 

تازه روز اول هم ریاضی داریم  من تازه دیروز پلی کپیم رو از مائده گرفتم  کاری نداره ها و لی من اصلا یادم نمی یاد همشو فاطمه کمک می کنه

خب دیگه امیدوارم شبای قشنگی داشته باشید روز دوم مهر هم خوش بگذره

به قول زهرا به امید ظهور

 نظر فراموش نشهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:47  توسط زینب | 
لیالی قدر همه جا سخن از انسانی  است که نه با تعبیر شاعرانه بلکه به واقع قلم رایارای توصیف او نیست ..

او که برتر از وصف بالاتر از اندیشه و والاتر از جوهر کلام بود اوکه با شگفتی شکوفه کرد  و با معیاری دیگر زیست  و به گونه ای دیگر ماند و با حالتی برتر رفت

انسانی که شکوه و استواری کوه پاکی و زلالی آب گرمی آفتاب خروشندگی صاعقه گستر دگی دریا وقار بیشه زاران و جنگل های انبوه سادگی و صافی کویر و روحانیت ملکوت خدا همه را یکجا در در وجود خویش نهاد

او فضایلی منحصر به فرد داشت تنها کسی بود که در خانه کغبه به دنیا آمد تنها فرزند ابوطالب بود که از خردسالی از نگهداری و تربیت مستقیم حضرت محمد (ص) و خدیجه بهره مند بود بعد از بعثت پیامبر نخستین مردی بود که دین اسلام را پذیرفت و با پیامبر نماز خواند همچنین نخستین کسی بود که در دعوت آشکار پیامبر  برپا ایستاد و با تمام توان و نیروی خود از اسلام حمایت کرد بعد در سال هجرت تنها کسی بود که در شبی سهمگین جانش را بر دست گرفت و در بستر پیامبر آرمید در جنگ های پیامبر همیشه سردار سپاه بود و هماره حرفآخر را می زد بعد از وفات پیامبر با توطئه ی منافقین از حق الهی خویش محروم گشت و بیست و پنج سال برای حفظ اسلام  و پا گرفتن ریشه ی جوان آن صبر کرد چهار سال و نیم مدت خلافتش به طوا انجامید و در این مدت آمیزه ای شگفت از عدالت برابری و برادری به ظهور رساند و بالاخره در شبی شگفت با توطئه خوارج به شهادت رسید ...

و این انسان بزرگ  امام اول شیعیان حضرت امیر المومنین است

درود خدا و پاکان نیکان بر آن امام بزرگ و پاک که شگرف بود :شگفت زاده شد شگفت زیست و شگفت رفت

 

                            

پ.ن برگرفته از کتاب یر گزیدگان 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:59  توسط زینب | 

!BUZZ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:58  توسط حورا | 
 

سلام!

 منم اومدم تا یه خبر بدم !!!!دیدم از اونجا که هیچکی از مدرسه و افطاری با خبر نیس گفتم خبر بگیرم اعلام عمومی کنم آخه قرار بود هر کی چیزی دستگیرش شد بگه!!!!!

 

اطلاعیه:

بروبکس روشنگر روز۲۶ ماه مبارک رمضان (البته اگه به لطف برنامه ریزی مدرسه عوض نشه!!!) مدرسه افطاری دعوتیم!!!!!

اینم یه خبر از طرف من و «آبی»!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 6:26  توسط زرا ( مفضلی ) | 

سلام ...

زینب یه خاطره کولاک گفت شاد شدم ...

آقا قضیه از این قرار بود که تاجرزاده از این موشای لزج چندش سیاه آورده بود بعد انداخته بودتش هوا چسبیده بود به سقف راهرو دم کمدا ... همه بچه ها هم جمع شده بودن داشتن با تعجب نگاه می کردن یهو خانم حبیبی اومد بگه برید سر کلاس اد اومد وایساد زیر موشه ... آقا همه لال شده بودن ... همون زنگشم  هندسه با اصالت داشتیم ... آقا مام که با اصالت بعد از اینکه منو از کلاس انداخت بیرون – اااااااا ... یادش بخیر چقد حال داد ! تا گفت برو بیرون من شاد پا شدم رفتم بیرون ... آخه زنگه بعدش انجمن داشتیم ... – افتضاح لج شده بودیم ، رفتیم یه موش دیگه گیر آوردیم . بعد چندتا فرضیه بود : یکی اینکه حواسش رو پرت کنیم بذاریمش رو میز ... دومیش این بود که وقتی روش رو کرد به تخته پرت کنیم طرفش ... بعدیشم این بود که بذاریم رو صندلیش ... اولی خیلی خطری بود دومیشم که اصلا پرت بود ولی سومیش ... آقا شبنم و هانیه رفتن گذاشتن رو صندلیش همه ام نشستن ... اصالت شاد و خندان اومد بشینه رو صندلی من یهو ترکیدم – من واقعا شرمندم ... هنوزم تأسف می خورم چرا خندیدم ... اگه نمی خندیدم می شستاااااا .... – اونم اد همون موقع به صندلی نگا کرد ... وااااااااای!!!! چه جیغی کشید ... هنوز یاذم نمی ره ... چقد خندیدیم ...بعد داد زد : « من دیگه رو این صندلی نمی شینم ...» بعد از کلاس رفت بیرون مام که خوشحال قهقهه می زدیم ... فک کن .... بعدش فکر کنم شبنم بود ، رفت از روی صندلی برش داشت چسبوندش به تخته ... اصالت بعد از چند دقیقه اومد تو کلاس خواست نشینه رو صندلی ، رفت تکیه داد به تخته ادم همون جا که موشه چسبیده بود .... وااااااااااااای ... همه منفجر شدن ... خیلی حال داد ...

حالا این خوبه ... بعدش خواست جدی بحث رو ادامه بده شروع کرد به صحبت ... وای بچه ها یادتونه راجع به چی حرف زد ؟؟؟؟ کولاک بود ... داشت درمورد تجاوز به یکدیگر حرف می زد ... یه شکل کشیده بود پای تخته خداااااااااااااااا ... منکه دیگه رفته بودم زیر میز ... خیلی باحال بود ... بازم من منفجر شدم همه ام منتظر بودن یکی شروع کنه ، همه بلند بلند خندیدن ... آخه باید شکل رو می دیدین ... بعد خودش یه نگا به تخته انداخت فهمید قضیه چیه ، نشست زمین شروع کرد خندیدین ... بعد گفتش ::« بچه ها این قضیه بین خودمون بمونه ...» که چقدرم موند ...لااقل تا همین الان ...

حالا آخرش رو گوش کنید ... کلاسش به هر زوری بود تموم شد ، صداقتیام دیر اومدن پایین به خاطر همین زنگ آخر به همه مون وقت دادن وضو بگیریم نماز بخونیم ... بعد اومدیم پایین دیدیم موشه هنوز اون بالاس ... بعد بچه ها اون سبدایی که غذار رو می ذاشتیم توش رو برداشتن زینب رفت روش بعد با طی خاله هی زد به موشه ولی تی نمی رسید ... آقا یه مدادم بستیم سرش هی زدیم دیدیم موشه سقف رو ول نمی کنه ... ( قابل توجه مریم : ظرف غذاهامون هموناس که وقتی می ری شهروند خریدات رو می ذاری توش ... اسمش نمی دونم چیه ...)بعدش گفتیم من قدم بلندتره برم بالا .. منم رفتم بالا ... آقا من داشتم جون می کندم یهو یکی داد زد گفت خانوم حبیبی بچه هام همه اون ظرف رو ول کردن من بدبخت از اون بالا با آرنج اومدم پایین ... بعدش معلوم بود طرف داشته کرم می ریخته ...

 

راستی زینب چرا روت نشد بگی ؟؟؟؟؟ اینکه چیزی نداشت ...؟؟؟؟؟؟؟

...یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 15:41  توسط حورا | 
سلام دوستان من چند تا سوال برام پیش اومد گفتم از شماها بپرسم

این جا یک وبلاگ گروهی ست؟

نویسنده های این وبلاگ فقط منوو فاطمه و حورا هستیم؟

چرا کسی توی این وب مطلب نمی نویسه ؟اصلا می دونید که شماها هم توی این وب عضو هستید و در آخر به طور کلی که لطفا حداقل یه مطلب کوتاه بنویسید که من بدونم هستید

اما خاطره :

این خاطره رو بچه های دوم صداقت می دونن که سر کلاس خانم اصالت اتفاق افتاده من یه مطلب کوچیک می گم یکی به صورت خاطره بنویسه حوصله ندارم با جزییات بگم قرار مون با خانم اصالت این بود که یه سه شنبه (سر زنگ هندسه که فکر کنم زنگ سوم بود )غذا بیاریم بعد کلاس  خانم اصالت هر کدوم از ماها رو فیت بک کنه (من نمی دونم چرا خانم اصالت روانشناسی نخونده خدا وکیلی خیلی خوب بچه هارو درک میکردند)دقیقا همون روز یکی از بچه های اول یه دونه از موشهایی که به دیوار می چسبه آورده بود مدرسه سر زنگ خانم اصالت هم دست ما بود که نمیدونید باهاش چی کار کردیم من روم نمی شه بگم شرمنده می شم به هر صورت حالا بریم بعد زنگ که نصف کلاس خالی شد فکر کنم ققط گروه 8تایی ها (من  .حورا.فاطمه زارع و فاطمه طالبی و ریحانه و حدیث و نرگس و شبنم بودیم با 5 6 تای دیگه ؟آقا نمی دونی که همه را فیت بک کردند حالا من دقیق یادم نیست ولی بعد که اومدیم پایین خانم حبیبی از حوراپرسید چی کار می کردین حورا هم مختصر و مفید گفت فیت بک  وامد پیش ما من از دوم خاطره زیاد اونم خاطره های خوب و لی اینو هیچ وقت فراموش نمیکنم ولی می خوام آخر مطلب یه چیزی بگم و طرف صحبتم خانم اصالت عزیز ست خانم اصالت چند بار اومدند مدرسه ولی من نتونستم از شون حلالیت بطلم فکر کنم خیلی اذیتشون کردیم امید وارم یه روز گذرشون به وبلاگ ما بیفته و ما رو ببخشند  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 21:6  توسط زینب | 
                                   "برآمدن آفتاب"

لبخند او٬برآمدن آفتاب را

در پهنه ی طلایی دریا

از مهر٬می ستود.

در چشم من٬ولیکن...

لبخند او برآمدن آفتاب بود!

                             *"زهرای عزیزم* تولدت مبارک!"*

م(آبی رنگ):منم٬شناسه ی منه!من که آبی رنگم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:33  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اینجا وبلاگ بچه های روشنگره ... البته راهنماییش !
ما دهمین دوره ای بودیم که توی روشنگر خاطره ها را زنده کردیم و خاطره ساز شدیم ...
دوستانی هستیم که نمی خواهند دوران خوش با هم بودن را تنها با عوض شدن مدرسه ها فراموش کنند ... دوستانی که نمی خواهند اگر بعدها یکدیگر را دیدند به یاد نیاورند در یک مدرسه ، در یک پایه ، در یک کلاس و مهمتر از همه با هم بزرگ شده بودند ...
امیدواریم با هم باشیم ... نه حضورا که تنها با یادآوری خاطراتی که شاید از راه دور لبخند خاطرات شیرین دیگر را بر چهره هامان ماندگار کند ...
امضا : رفقای بامرامی که مرامشون نظیر نداره!

نوشته های پیشین
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
نویسندگان

هدی
حورا
فاطمه ( رفیعی )
هدی ( شیزاد )
زهرا
صنم
مریم ( مهندس )
ملیکا
هدیه
ثمین
زینب
زرا ( مفضلی )
فاطمه ( حاجی )
فاطمه ( زارع )
مریم
پیوندها
روشنگریا ( وبه دبستان )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ